تبليغاتX
یه جورائی
یه جورائی
در انتهای یک سفر دور
خودت باش..و تنها خودت....

تنها انسان ناشاده كه تلاش ميكنه خودشو شاد نشون بده...

تنها اوني كه غمگينه ميخواد ثابت كنه كه غمگين نيست

تنها اوني كه مرده ميخواد ثابت كنه كه زنده س..

و تنها اوني كه بزدله ميخواد شجاعتشو به رخ بكشه...

 

اينا حرفاي اوشو فيلسوف و عارف بزرگ قرن ماست... و خوب يه نكته خيلي مهم تو اين حرفا ديده ميشه...آهاي آدما... هموني باشين كه هستين... اينجوري خيلي زيباتر ميشين...

توئي كه دنبال شكار آدما هستي براي رسيدن به خواسته هات(پليد يا غيرپليد!).... چرا ميخواي با ژست انسان دوستي بياي جلو...

توئي كه ميخواي اداي مادر بزرگ مكتب رفته ت رو در بياري و بگي كه آفتاب مهتاب نديدنت... چرا ميترسي كه بگي با ۳ تا پسر دوست بودي و با همه شون......

توئي كه خيلي دلت ميخواد مثل پسر همسايه تون مبادي آداب باشي... چرا براي يه بار هم كه شده با خود واقعيت ارتباط نميگيري؟

لحظه هائي كه براي تو يكي يكي ميان مال خود خودته..باورشون كن و ازشون استفاده كن...

تو هم حقي داري از اين زندگي..و بايد به شيوه ي خودت از اونا استفاده ببري.. فراموش كن اون چيزي رو كه بهت ياد دادن... جاي خودت نفس بكش..كفشاتو واسه خودت پاره كن..با خودت دوست باش... دوستاي بيروني دووم نداره ن..اوني كه ته تهش باهات ميمونه..خودتي و بس....

پ ن ۱: اين پستو واسه اين نوشتم كه به خودتون بياين... سعي كنين خودتون باشين و از نظرات ديگران واهمه نداشته باشين

پ ن ۲: اين اشكال به خود منم وارده.. منم خيلي وقتا يكي ديگه م!! يكي ديگه اي كه ذهنم ازم ميخواد

پ ن ۳: اگه ميخواين نظر بدين..نظراتتون گل و بلبلي نباشه..عكس گل و بلبلم نفرستين..فقط وقتي نظر بدين كه احساس ميكنين با اين تاپيك اشتراك نظري دارين...يا حرفامو نقد كنين

پ ن ۴: اقرار ميكنم كه حالم خيلي سر جاش نيست..... ولي خوب..هميشه كه قرار نيست وقتي حالت خوب باشه بنويسي!! اينطور نيست؟؟

 

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:15  توسط مهیار  | 

تو بايد عوض بشي...همين الان!!

سلام... نه اينكه بخوام حرفام رنگ و بوي تكرار بگيره.. فقط لازمه كه براي تازه كردن روزگار بري جلو آينه و يه فوتي كني به چهره ي غبار گرفته ت... و اينم بدوني..زندگي نقد تو همين لحظه س كه داري با بي حوصلگي ازش دور ميموني... خوب دور نمون ديگه!! بهش برس.. زندگي را دگرگونه ببين.. چرا نميشه؟ خوبم ميشه... اگه طرز فكرتو عوض نكني يعني اينكه از اوني كه تا حالا بودي خيلي راضي هستي... و لزومي به تغييرش نميبيني.. اينم يه جورايي يعني روزمررگي(چون تشديد گذاشتنو بلت! نيستم ر رو دوبار آوردم!)..

جونم براتون بگه كه در تمامي سطوح لازمه كه عوض بشيم... الان چن تا دليل مردافكن براتون ميارم..بگذريم كه تو روزگار ما مردي و مردونگي كمي تا قسمتي دچار اختلالات شده ن....

خوب دليل اول... زندگي از ما ميخواد كه وجوه كشف نشده شو بشناسيم.. اگه بنا باشه كه عوض نشيم كه نميتونيم اون قسمتائي كه اون لاماها ! قايم شدن ببينيم...ميتونيم؟؟

ديم از اين كه... خسته نشدي روال يه نواخت زندگي..صب چائي شيرينو و بدو بدو و بگير و ببند و مترو و اتوبوس و ماشين خودت و ترافيك و همهمه و هي و هي و هي و هي!!

سيم از اون... دنيا رو متفاوت ساختن.. هيچ چيزه دنيا شبيه اون يكي چيزش نيست..مثلاٌ اونقدر تنوع زيستي و تنوع جغرافيائي و تنوع آب و هوائي و از همه مهمتر تنوع شخصيتي در دنيا داريم كه اوني كه دنيا رو با يه چشم نيگا ميكنه فقط ميتونه مات بمونه و از لذت بردن كامي نمي گيره..

چهارمين دليل براي عوض شدن... يه بحث خيلي تكنيكيه كه ميدونم حوصله تون نميگيره براتون تعريفش كنم..اما چون خيلي دليل قابل توجهيه خصوصن واسه اونائي كه اهل فلسفه و تعمق و از اينجور چيزا! هستن.. خلاصه وار توضيحش ميدم..هر كي هم دوست داشت بيشتر براش ميشكافمش تا توجيه بشه(ميتونه بهم ايميل بزنه)

توي تئوري نور در فيزيك يه بحثي هست به اسم عدم قطعيت.. يعني رفتار نور دوگانه ست و قابل شناسائي و پيش بيني نيست.. يعني نور همزمان دو رفتار موجي و ذره اي رو از خودش ساطع ميكنه.. خوب اين پديده باعث ميشه كه اتفاقاي دنيا متاثر بشن از نوع انتخاب رفتار الكتروني نور.. و متناسب با نوع انتخابش در لحظه ما ميتونيم ۱۰ به توان ۱۳ دنياي موازي داشته باشيم(روي اين عدد خيلي مطمئن نيستم ولي عدد به اندازه كافي بزرگي وجود داره) اين در حقيقت در ناموس طبيعت كار گذاشته شده كه دنيا پر از هيجان و شور باشه..چون وقتي انتخابها تا اين حد بالا ميره هيچ تكراري وجود نداره.. يعني مسير آينده پر از شاخه هاي مختلف ميشه... خوب ربطش به لزوم تغيير در ما چيه...ما وقتي خودمونو عوض ميكنيم پا ميذاريم تو يكي از اون ۱۰ به توان ۱۳ دنيائي كه با نوع نگرش خودمون پديدارش ميكنيم- چون رفتار نور بطور معجزه آسائي از طرز فكر ما تبعيت ميكنه... اين قضيه البته يك تئوري در فيزيك جديد هست كه با نوعي نگرش التقاطي با هويت درونيه آدمها گره ميخوره... يعني هر كدوم از ما متناسب با نوع نگرشمون تو يه دنياي ويژه زندگي ميكنيم.... جالب انگيزه ! نه؟؟

ببخشيد اگه زدم به بيراهه.. فقط ميخواستم متقاعد بشين كه بايد عوض بشين!! بايدشو تا ميتونين با تاكيد بخونين...

اگه رفتارتون تكراري شده عوض بشين..تا ديروز اخمالو بودي امروز خوش خنده شو.. اگه كم حرف بودي بيشترتر! حرف بزن..اگه گوشه گير بودي يه نموره اينورترو بگير.. اگه از كارت خسته شدي همين الان استعفا بده!!(بگما...مسئوليت قبول نميكنم!!) اگه از دوس دختر يا پسرت به مرز جنون رسيدي..خيلي راحت فينيش كن... تو محدوده وسيعتري از انتخابها داري... خودتو اينقدر محدود نبين...... همين!!

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:20  توسط مهیار  | 

راهي نيست..جز به درون

                                

1- من يك جسم نيستم

نه..من اين قدر حقير نيستم كه محدود شوم به طولي و عرضي.. من كيستم..من چيستم... من مسافر وادي يك نميدانمم..

من چهره اي از نمي دانم چيستم.. مرا از من چگونه ميتواني بيابي.. وقتي ظاهري از من ميشناسي.

 تو هم يك من ناشناسي.. تو هم در خودت در سفري.. و از خودت دور ميشوي.. تو هم از دانه برنجي خردتري... و از آسمان فراخ تر.. در تو هم كائنات جاري است... تو هم راهي هم مقصد.. سعادت را در چه مي طلبي...؟؟

2- صورت آب

صداي آب را ميشنوم.. زيباست.. نه! آنورتر از زيبائي....

شفافيت آب را مي نگرم... پر از جلوه است.. جلوه اي از ناشناختگي بهشت...

اگر به آب سفر كني..محال است به بهشت رهنمودت نكند.. كه بهشت بي آب.. از ما دور باد...

3-فراتر برو

فرا روي تو آسماني آبي است.. و جاده اي خاكي.... آبي آسمان مي گويد... به زيبائيم بنگر و از من گذر كن... خاكيه خاك هم گويد.. پستي مرا ببين..و از شرمساري بدر آ... لحظه ميعاد آسمان و خاك در ساعت دلت نزديك است..رها....

4- اين حروف معنائي ندارد

حرفها را زده اند.. زمزمه ها را نجوا كرده اند.. درها را باز كرده اند و بسته اند... تو اگر مسافر باشي.. نه كلمه را ميشناسي..نه در را بسته و باز ميبيني و نه لحظه را باور ميكني... حركت!

5- مرگ دانه..تولد درخت

مرگ و تولد برادر همند.. آنگونه كه درخت ميميرد تا خاك زنده شود.. زندگي هماره جاري است.. و وقتي چهره برادران باز شود.. زندگي ميخندد..

6- مفهوم زندگي تو

تو ميخندي.. مي گريي.. خوشحال ميشوي و غمگين.. همه اينها زندگي تو را ميسازد؟ نه.. نفس هاي اين لحظه ات.. همين و بس!

7- كشف بزرگتري در آنجاست

به چه مي انديشي؟ تجربه اي عميق در زندگيت داشته اي؟ عشق را روايتي تازه كرده اي؟ لذتي جاودانه تر از ديروز تو را در آغوش گرفته؟

همه را زمين بنه اين لحظه..

كشف بزرگتري آنسوتر در انتظار تست...

8- تا ميتواني در شگفت باش

از كودك بيرون آغاز كن.. كه لذتي ميبرد از يافتن.. از درك نو.. و چهره اش هماره آكنده از هيجان.. و برق هيجان استواري لحظه اش را ميسازد..چون خروش آبشاران توفنده.. نظر كن به كودك درون.. از هيجان آكنده شو.. اگر بايستي.. اگر بي تفاوت شوي.. آن لحظه از تو دور شده است.. لحظه ات را امتداد بده..با شگفتي ديرپاي درون...

9- عاشق بمان اگر تنها مانده اي

عاشق هميشه تنهاست..و تنهائي در عشق پديد ميايد.. همهمه ها را رها كن..به كنجي برو.. عشق را صدا كن.. اگر كمي هوشمند باشي..خودش ميايد..صدا نزده ميشناسدت.. برپا خيز..سلام كن!

10- در باز است. نگاهبان آنجا نيست

لحظه اي است كه خود را باندرون ببري.. لحظه را از كف مده..نگاهبان دارد پديدار ميشود.. بدرون آ.. تو از آن اندرونياني..بيرون چكار؟

              

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:13  توسط مهیار  | 

سلام.. خيلي وقته ننوشتم..داره بخش نوشتاري ذهنم خشك ميشه... شايدم فك ميكردم مطلبي كه به كار خودم و خودتون بياد ندارم!! يه جورائي ياس فلسفي وجودمو درنورديده!! البته چرخ بازيگر از اين بازيچه ها.. بگذريم.. راستش عمر آدمي اونقذه كوتاهه كه اولندش هر كاريو نميتوني بكني.. ديمندش.. هر چيزي رو نمي توني بگي..سيمندش هر چيزي رو نميتوني بخوني و بشنفي.. خلاصه اينه ديگه روزگار..اگه فك ميكني حريفشي بسم ا...!

ميدونم كه اين ديد شك آلود و همچي بفهمي نفهمي منفي اينجانب يه جورايي به مذاقدون! خيلي از شما بزرگوارا گوارا نيست..

احتمالن يه سري بهم اين خورده رو ميگيرين كه بابا جون من...زندگي خيلي قشنگه.. گل و بلبل و هندونه و سيب و پري و زري توشه!! يه سفر برو.. يه حالي بكن..

يا يه سري ديگه هم ميگين(تو دلتون!) اينم عجب سوسولي تشيف داره..آخه اينجا ايرانه.. نه كويت و سوئيس!! سرتو بنداز پائينو زندگيتو بكن..همينقدر كه نفس ميكشي يه نون بخور و صد بار شكر كن..برو ببين مردم چه بدبختيايي دارن!!

بله..خدمتتون كه عارضم اينجا من ميتونم بنويسم..و شما بايد بخونين..البته ميتونينم نخونين..ولي..من موج ذهنمو تو يه فركانس شيش و هشتي براتون ارسال ميكنم... دلم ميسوزه براتون!! ولي خوب مامورم و معذور!

از يه عادت خيلي مزخرف ما ايرونيايه متمدن شروع ميكنم!!

خود بزرگ بيني!! فك ميكنيم اند عندشيم!!.. فقط همين قدر بسنده ميكنم!! "اينجوري يام نيست!"

يه عادت مزخرفتر كه بدجوري وبالمون شده.. ريا و چند روئي.. تا پوست و استخون تو جامعه باحال اسلاميمون رسوخ كرده.. فلان گزارشگر تلويزيوني با عبارتاي مكش مرگ مائي كه تو دوكون هيچ بقال(نه عطار!) پيدا نميشه مي ياد و خزعبلاتيو ميگه و فك ميكنه با بيست و اندي! سن ميتونه مردمو اسكول خودش بكنه!.. يا سريالائي كه اول تا آخرش ميخواد بگه تو بيننده كم سواد.. هموني هستس كه من فيلمنامه نويس يا كارگردان فرض كردم!! "خ" و "ر"!

ديگه از كجاش بگم.. طرف ميزنه تو كار تجارت! و تركوندن و ملك و آجربازي.. اونوخت! يه شخصيت چندگانه مافيائي ميشه و حالي ميبره از اينكه بچه محلاي سابقش يه جوري! نيگاش ميكنن..

يا تو مهموني و عروسي مدل مو و لباساي اجق وجق! معرف شخصيت گمشده س!!

خوب بابا جون من...ايناس مسائل مبتلابه جامعه من و شما.. نه بحث بنزين و نون و پودر و كوفت و زهر مار!!

هاااا؟ ميدونم كه تونستم يه جورايي تحت تاثيرتون قرار بدم!! وقتشه كه يه فيگور آلن گارسيائي بخودم بگيرم و بگم..اهن!! ما اينيم..ولي خوب..دروغ چرا!! اصلنم ازين خبرا نيست!

اونوقت كه خدمتتون عارضم..فرمودين كي مقصره؟ پدراي ما؟ ننه بزرگا؟ خودمون؟ اينگيليسااا؟؟ هاا؟ آهان..

همين ديگه.. يعني فك ميكنين لازم نباشه روزي يكي دو دقيقه به اين فك كنين كه كي مقصره؟ خيليم لازم نيست به راديو فردا گوش بدين..به راديو امروز اگه گوش بدين بيشتر متوجه ميشين..همين حرفايي كه اينجا و اونجا ميشنوين..همين عمليات محيرالعقولي كه از فك و فاميل و خواهر و برادر و دوست و دشمن و همسايه و مسئول و رئيس و مرئوس ميبينين..كفايت ميكنه!

 

خوب..ديدين حالا من چرا نميخواستم بنويسم! با يه چهره باز شروع كردين به خوندن و حالا سگرمه هاتون رفته تو هم!!

الان وقتشه با چنتا كامنت آنچناني ذهن مذبذب منو مورد ملاطفت قرار بدين!! منتظرم

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:56  توسط مهیار  | 

من آن کوهم که در من ريشه دارد

 

گياه هرزه تنهايي و درد

 

هراسم از سقوط و تشنگي نيست

 

که من ميترسم از دستان نامرد

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:56  توسط مهیار  | 

چنتا شعرنما
عشق رو صدا میکنم

بیخیال از کنارم میگذره

خیلی وقته که

یا کر شده

یا خودشو به کری میزنه...

***

***

یه بار ازت اسمتو پرسیدم..

خندیدی و گفتی

من با ماه

نسبت دارم..

از اون موقع تا حالا

احساس میکنم

ماه رو

قرنهاس

که میشناسم!

***

***

پارسال بهار را

باور نکردم

بهار هم

مرا..

و من امسال

باورش میکنم

اما

دیشب برایم نجوا میکرد

که باورت شیرین نیست

برو

و هر وقت عاشق شدی

به پیشم آ

تا بهاری کنم!

راست میگوید

باور بی عشق

چیز بی ارزشی است

***

***

اشک ریختم که نرو

و تو در دل

خندیدی

که همه ماندن من

از برای

اشک های نریخته ات

بود و بس

!!

***

***

تو به من خندیدی

و ندانستی که خنده ات

همه باور من به زندگی

شده است

حالا

اگر نخندی

من چه خاکی

تو سرم کنم؟؟؟؟

***

***

داشتم

کم کم

کم می آوردم

که تو اومدی و گفتی

هرگزتسلیم نشو،

هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد..

ولی من هنوز

نتونستم خودمو جمع کنم!

بازم بگو/ بازم بگو!!

 

بعد از تحریر:

این روزا تار عنکبوتی شدم

هم تار میتنم.. و هم دست و پا میزنم

تا از تارای تنیده..خودمو نجات بدم...

بهم بگین که میتونم!

منم پیشاپیش میگم..

شمام میتونین.. میتونین...

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:10  توسط مهیار  | 

 
business articles
Set As HomePage