و در این بیتابی
و در این سوختن بی وقفه
پر از شادیم و گریانم
و تو چه میدانی چه طعمیست
در این زندگی طوفانی
دمی از شادی به لب خندیدن
و همان لحظه به خون
گرییدن
و باحساس غریبی که
هیچش نتوان نامیدن
غصه های دل وامانده و درمانده خود را
تا بسحر
به گلو... بلعیدن
و چه میدانی که اگر خنده به ناز میبینی به لبم
که من از جمع زیادی
جگر سوخته ترم
من مناجات شب تیره و سوز دل رنجیده انسانها را
بارها تا دم صبح با دیده ی سرخ
همراه شدم
غم تلخ همه مادرها را
که در اندوه پر ابهام و شک آلود زمان
نمناکی سجاده اشان را به عطر گل یاس احساس
آغشته نمودند
فهمیدم
و در این سوز بجا مانده ز زهر شب تاریک و سیاه
نبض احساس تب آلود و پر از وهم دلم را
به تپش ابر سیاهی که پر از وسوسه باران است
گره میبندم
و تو در مرز میان من و یک حس غریب
راه خود میپویی
و مرا در دل این ناسوری
به درک میپیوندی
دل من دیر زمانی ست که عادت کردست
که بیایی و لبی باز کنی
به گلایه..لبخند..
وز پی آن به بی باوری قصه مان
رو ببندی و روی از پی تقدیری سخت
که هنوز مصرعی از مثنوی دور و درازش را
نتوانسته ام که تقریر کنم
بسلامت! اما...
باز اگر آمدی و حال دگرگون مرا
تلختر از حادثه های دل تنگت دیدی...
نه گلایه..لبخند..
رو ببند و نا آمده از راه برو
و بگذار حادثه روز شروع
قصه ای از بودن تو نقش ببند به دلم
هر کجا هستی و هر حال که داری
خدایت به امان...



