تبليغاتX
یه جورائی
تو چه میدانی که من بیتابم
و در این بیتابی
و در این سوختن بی وقفه
پر از شادیم و گریانم

و تو چه میدانی چه طعمیست
در این زندگی طوفانی
دمی از شادی به لب خندیدن
و همان لحظه به خون
گرییدن

و باحساس غریبی که
هیچش نتوان نامیدن
غصه های دل وامانده و درمانده خود را
تا بسحر
به گلو... بلعیدن

و چه میدانی که اگر خنده به ناز میبینی به لبم
که من از جمع زیادی
جگر سوخته ترم

من مناجات شب تیره و سوز دل رنجیده انسانها را
بارها تا دم صبح با دیده ی سرخ
همراه شدم
غم تلخ همه مادرها را
که در اندوه پر ابهام و شک آلود زمان
نمناکی سجاده اشان را به عطر گل یاس احساس
آغشته نمودند
فهمیدم

و در این سوز بجا مانده ز زهر شب تاریک و سیاه
نبض احساس تب آلود و پر از وهم دلم را
به تپش ابر سیاهی که پر از وسوسه باران است
گره میبندم

و تو در مرز میان من و یک حس غریب
راه خود میپویی
و مرا در دل این ناسوری
به درک میپیوندی

دل من دیر زمانی ست که عادت کردست
که بیایی و لبی باز کنی
به گلایه..لبخند..
وز پی آن به بی باوری قصه مان
رو ببندی و روی از پی تقدیری سخت
که هنوز مصرعی از مثنوی دور و درازش را
نتوانسته ام که تقریر کنم

بسلامت! اما...
باز اگر آمدی و حال دگرگون مرا
تلختر از حادثه های دل تنگت دیدی...
نه گلایه..لبخند..
رو ببند و نا آمده از راه برو

و بگذار حادثه روز شروع
قصه ای از بودن تو نقش ببند به دلم

هر کجا هستی و هر حال که داری
خدایت به امان...


 

+ نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 22:36 |
- دنبال چیزی در درون خودم و دنیای اطرافم هستم...

- هر کلمه روحیه ی خاص خودشو داره...

- به من چه تا حالا کسی از کلمه انفجار در شعرش استفاده نکرده... از صب تا شب بهر چی نیگا میکنم در حال انفجاره...

- من سی ساله هستم و سی سالگی برای زن سن کماله...

- باید با آگاهی و شعور زندگی کرد..

- تربیت فکری صحیحی نداشتم..پراکنده خوندم و تکه تکه زندگی کردم..دیر بیدار شدم..

- همیشه به اخرین شعرم بیشتر اعتقاد دارم.. عمر این اعتقاد بسیار کوتاهه..

- همه ی اونایی که بکار هنر کشیده میشن علتش یا لااقل یکی از علتاش نوعی نیاز نااگاهانه است..نوعی مقاومت در برابر زوال..

- من در شعر خودم چیزی رو جستجو نمیکنم..بلکه در شعرم خودم رو پیدا میکنم..

۰ میخوام شعر دستمو بگیره و با خودش ببره... بمن فکر کردن و نگاه کردن و حس کردن بیاموزه...

"حرفهایی ناب از جنس تازگی که هیچوقت کهنه نمیشن...اینقدر صادقانه و پرجسارت و زیبا مطرح میشن که تو یه خلسه چند ثانیه ای غرق میشی... هنر باور خود.. هنر زیر سئوال بردن خود.. هنر عدم تقلید از دیگران..هنر اعتماد بنفس.. هنر همیشه در آرزوی یک خلق تازه تر.. هنر سرزندگی..هنر نگاه ویژه کردن به رخدادها..هنر استفاده از واژه های نو....چقدر با فروغ آدم میتونه تازه بمونه و تازگی رو حس کنه.. فروغ عصاره سرزمین همیشه سر بمهر ماست... فروغ ابدیت همیشه در نفسهای ایران ما موج میزنه..پاینده باشی..ایران..سرزمین عشق..فروغت جاودان....."

+ نوشته شده توسط مهیار در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 22:47 |
- پرده ها با تانی کنار میروند و شاعری دیوانه و آشفته پا مینهد.. زانو میزند... طومار نامه ای را در میاورد و با وضع زار و نزاری میخواند...

من مانده ام و قصه هایی دور... لحظه های شور و تلخ و دیده هایی کور..

من و تلخی باوری اهورایی... برق چشمت نشست..کو..اینجایی؟؟

تو چه میدانی که من بسینه ام چها دارم... بیدلم..عاشقم.. معنی عشق و دلدادگی...میدانی؟؟

یاهاااا..هااا.هااا..هاااا.... یاهااا..هاااا...هاااا.هاااا

- یه خانوم سفید پوش که خودشو شبیه بلبل کرده بال بال زنان میاد طرف شاعر اشفته ..شاعر اینجور ادامه میده:

بلبلی نزد من شبی امد.. اندکی نظر به حال و روزم کرد

اندکی چهچهک زد و آنگاه... بنگاهش دل دردمندم بخون آمد...

گفتمش بلبلااا.. چه میخواهی... که نموده ای چنین ما را..حالی..به..حالی..

هااااااهااااهااچه میخوااا هی..هاااا بگو که چه میخواهی....

بلبلک نگاه خسته اش را بااز.. کرد بسویم پرتاب..کرد پروااز

هاان جوان..هان که عاشق زاری.... تو بگو..بگو بمن تو چه میخواهی....

هاااااا ..هاا چه میخواهی...هااا..بگو چه می..خوا..هی...

نظرم را ز بلبلک برون راندم... سخت افتادم به یک تب ماتم..

هاان که ام من.. چنین چرا ماندم... من کجا..کجایم من..چرا چنین..بی.تاااا...بم..هااااا

بیتابی و رنجوری و تلخی و شوری و بوری و  پیزوری..... خسته ای همه ش از همه جا..همه کی..همه چیز دوری... هاااا هاهاااا..پی..زو..ری

حال من کجا حال یک جواااان باشد... من که ام چرا گنگ مانده احساسم....

چه میگویم ..چرا هذیان دارد شعرهایم... چرا در باتلاق احساس چون خران ماندم

من بعشق..به آفتاب..به باران.. به بهار...حرفهای مهملی میزنم..میبافم....

بلبلک حال من را نیک فهمید.. من هنوز با احساس گنگم دست بر گریبانم..

گریبانم..گریبااااان... گریبانم..گریبان...گری...باااااانم......گریباااااان

(این قسمتش یه دف میاد و همه حالی بحالی میشن و شور عرفانی-ایرانی دمیده میشه در رگ و خون... )

.... مولانا میاد ... ابرمردی سفیدپوش...نگاه تیزی میکنه.. زمزمه وار اینا رو میگه و متفکر..عبور میکنه:

برخیز که ما و تو چو جانیم وز رازک همدگر بدانیم.....

آخر نه من و تو یارکانیم ای ماه بگو که کی برآیی.....

 دریاب که بر در خداییم آخر بنگر که ما کجاییم ...

+ نوشته شده توسط مهیار در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 22:14 |
گفتی دردی تازه کن..

دردها همه کهنه اند... تازه گی ها "کهنه تر" شده اند

+ نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 21:56 |

زندگی بارش برفی ست..
یک روز پاییزی...
صدای کرکره دی مغازه ای که باز میشود...
حرکت کوتاه دستها..پاها
...
کسی میداند آنها که بودند و نیستند.... کجایند اکنون؟

0000
میگویند انسان تاوان جاودانه نبودنش را میدهد.. هیچکس آزاد نیست..
هیچکس کامل نیست..

بدون مرگ زندگی میمیرد.. بدون مرگ نصیحتها..روح را له میکند..

**
بچه ای متولد میشود.. آنسوتر موتورسواری در حال دست و پا زدنهای بازپسین...
سرش با جدول کنار خیابان تصادم داشته..
آنسوتر.. دختر و پسری جوان در حال جدا شدن.. گویی دل کندن و جدا شدن ندارند...
زن میانسالی آنسوتر.. کنار آبنمایی نشسته و فواره ی آب.. او را به مکانی ناشناس برده..
من اما.. نگران آسمانیم.. که سیاه میشود.. اما بارانی ندارد...
**
**
اتوبوسی میاید... سوار میشوم.. کمی آنسوتر.. مردی می آید و کنارم می نشیند.. آرام..و با طمانینه... گویی منتظر هیچکس و هیچ چیزی نیست... در خیالم می اندیشم که او مرده...
دختر جوانی پشت سرم حرف میزند.. میگوید:
"کلافه م"..! مجادله های گاه و بیگاه پدر مادرش او را کلافه کرده.. کمی بیشتر غصه سرایی میکند و در آخر میگوید کاش پایش به این دنیای زهر ماری باز نمیشد!
اتوبوس بایستگاه میرسد... میخواهم پیاده شوم.. مرد مرده کنارم بی حرکت است.. گویی بلند فکر کرده ام و او شنیده... با تقلا از کنارش میگذرم.. بوی کافور می آید.. اسکناس مچاله شده ای براننده میدهم..
زمان گاز میدهد و اتوبوس میرود.. اتوبوس آبی رنگ بود..نمیدانم چرا فکر میکردم سفید است... مگر فرقی هم میکند؟؟
...
بدکان نانوایی میروم.. مردی قوی جثه در گوش شاطر چیزی میگوید..
نانوا آذری ست.. از نگاه و تحیر دائمیش که نمی تواند کتمان کند میفهمم.. زنبیل پیرزن روبرویش را نگاه میکند.. گویی یاد ایامی می افتد که از زمین مزرعه شان زنجفیل تازه میچید و در زنبیلی شبیه زنبیل پیرزن میگذاشت..
بوی نان داغ او را مسحور نمی کند.. اما مرد ژنده پوشی که از جلوی نانوایی می گذرد عطر نان تازه را حس می کند..  لحظه ای سرش را میچرخاند و بعد از مکثی کمتر از ثانیه رویش را میگرداند و میرود..
نانوا دهانش باز است و هنوز زنبیل را نگاه میکند.. گویی نمیخواهد خاطره اش باین زودیها محو شود..
دو نفر جوان و میانسال در صف نان.. در مورد مرغداری صحبت می کنند... بوی فضله ی مرغ دماغم را پر میکند..از خیر نان میگذرم..
**
**
زن جوانی از کنارم میگذرد.. نگاهش مستاصل است.. حسم میگوید به ناکامیش در عشقی تازه می اندیشد و از خود می پرسد عیب من در کجاست؟..
روسری اش قهوه ای است.. به رنگ چشمانش نمی آید..این یک عیبش..!
...
به خانه میروم.. تکه ای نان یخ زده و کنسروی برای سق زدن مهیا میکنم.. زن همسایه میخندد.. احساس میکنم ابرها در زیر پایم تکان میخورد..
**

در ترافیک مانده ام..پشت یک ماشین شیک و شاسی بلند..نام ماشین که در زیر نور آفتاب تلالو خاصی دارد مرا بیاد یک الهه ایرانی میاندازد.. حس میکنم فضای ماشین عطر فرشته های دور را میگیرد.. بوی چارقد مادر بزرگ.. که همیشه عطر گل یاس میداد.. و من می اندیشیدم این بوی اوست.. نه بوی گل یاس.. و هنوز می اندیشم..شاید گل یاس بویش را از مادر بزرگ گرفته باشد..
ماشین زیباست.. همه چیزش کامل و بی عیب است.. اما نه.. یک طلق شبرنگش کنار پلاک شکسته است.. حیف.. کاش طلق را داشتم و در این ترافیک برایش جا می انداختم..بوی فرشته ها هنوز باقیست...
پسر بچه ای در چادر مادرش کنار پنجره ماشین نشسته و ازدحام ماشین زده و رنگارنگ و بیروح را مینگرد.. دوست داشتم میتوانستم احساس این لحظه اش را بخرم... میدانم خیلی زیبایی ها را از او گرفته اند.. اما روح ماجراجویش هنوز از چشمان نافذش فریادی بیصدا دارد.. که دوستش دارم..
آنسوتر جوانی برومند و زیبا.. شیک و آراسته دارد احتمالن به میعادگاه میرود.. سبکبال و بی دغدغه..رها!! .. عجیبست.. در دنیایی بدون آزادی و سرشار از دغدغه.. او چنین آزادست و بی دغدغه...
**
**
نزدیکی شب از خانه میزنم بیرون.. از تصویرهای ذهنی خسته ام...
مردی در کنار خیابان فارغ از هیاهوی شهر.. ویلن میزند.. آنقدر آرام و لطیف و دوست داشتنی ویلن را بغل کرده که گویی شیرین ترین طفل دنیا را برای دقایقی به او سپرده اند..چهره اش شبیه هنرپیشه کمدی است که دوستش دارم.. کلاهی بسر دارد که شخصیتش را جالبتر نشان میدهد.. بطور عجیبی حس میکنم که او موجودی خیالیست.. و فقط من او را میبینم.. بوی عطر تند گیاه نارون میاید..
مرد کتی بلند و مندرس به تن دارد و یکی از کفشهایش بی پاشنه است.... تمام حواسش به ریتمی است که قرار است رهگذران بی تفاوت را متاثر کند تا التفاتی داشته باشند.. موهایش فرفری است.. و براحتی میتوان کودکیش را تجسم کرد.. نمیدانم چرا اینقدر برایم پیام آور آرامش گمشده ام است... دوستش دارم.. اما جرات ابراز نیست..
دستم بجیب میرود و اسکناسی آبی بیرون میاید...دستهایم از فرط هیجان برخورد با مرد عرق کرده.. کمی با خودم مجادله میکنم..و قدم بسویش بر میدارم.. دستی بنرمی بر پشتش میزنم.. کمی جا میخورد .. مکثی میکند.. مکثش هم دوست داشتنی است..آیا همسر احتمالن پیرش هم این سادگی نرمش را دوست دارد..؟ .. ناشیانه لبخندی محو تحویلش میدهم و اسکناس را بسمتش میگیرم.. دستش را که آرشه را  فشرده بالا میبرد و کلاهش را رندانه بنشانه سپاس تکان میدهد....
اندکی می ایستد و با طمانینه آرشه را بروی ویلن میکشد و سوزی شرقی و غمناک فضای  پیاده رو را پر میکند... بوی تند عطری می آید.. نمی دانم..اگر گل رز سیاه وجود داشته باشد احتمالن این بو را خواهد داد..
شقیقه هایم نبض دار شده اند.. دوست داشتم میتوانستم لحظاتی فضای ویلن بودن مرد را احساس کنم..
**
**
زندگی می گذرد.. از صبح تا شام.. و فردا میرود رقم بخورد.. بسوی رختخواب میروم تا مرگی کوتاه را تجربه کنم... این همان مرگی است که زندگی میبخشد.. زندگی فردای من را..

+ نوشته شده توسط مهیار در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 22:5 |

خیلی چیزا یاد گرفتم... و تازه دارم می فهمم که چقدر دنیا متفاوت تره ....
میپرسی مثلن چیا؟؟

- مثلن... اینکه.. جرات داشته باشم ثروتامو بشمرم و با عیار زمان باقیمونده محک بزنم...
- مثلن....اینکه.. جرات داشته باشم به خیلی از آدمایی که یه جورایی اعتبار دارن بگم نه..!!
- مثلن....اینکه.. نیازم رو به امنیت کتمان نکنم و تو هر موقعیتی که هستم مطمئن بشم که دور و برم امنه..!
- مثلن....اینکه.. خیلی تند مزاج نباشم.. خیلیم اهل کوتا اومدن نباشم.. احساسمو تحت کنترل داشته باشم.. اینجوری 25 برابر آدمای خیلی باهوش موفق میشم...(البته اصلن کار آسونی نیست...تمرین زیادی میخواد.. و یکی از بهترین راههای محک زدن اینه که چقدر خودتو میشناسی)
- مثلن....اینکه.. بدونم دنبال چی هستم... تو ارتباطام.. تو کارام... تو برخوردای روزمره..تو صرف کردن وقت... اینجوری بعد یه عمر کار کردن لازم نیست با خودم کلنجار برم و دائم بگم..چرا از وقت و جوونیم استفاده نکردم...
- مثلن....اینکه.. واسه پرنده ها وقت بذارم و به آب و دونشون برسم... به گلای باغچه فکر کنم و باهاشون درد دل کنم... به حرفای مرد جا افتاده و پریشون نشسته تو نیمکت پارک گوش کنم و قیافه مضحک بخودم نگیرم... به رهگذر غریبه لبخند بزنم و ازش تقاضای لبخند کنم... آرزوهای مالیمو سر و سامون بدم... به خودم اجازه بلند پروازی بدم و کمی با کله گنده ها سرشاخ بشم... به خودم لبخند بزنم و از اینکه دارم کسی میشم (او له له!) کمی بخودم ببالم... به جای سکوت با حرفهایی که بار روانی مثبت(بازم او له له!) دارن  باطرافیانم امیدواری بدم و بقولی روانشونو نوازش کنم... قدم زدنهای شبانه رو تجربه کنم.. در سکوت و سیاهی مطلق شب به ستاره ها نگاه کنم و کمی برم تو کف نظام وزین کائنات!... همسایه رو تحویل بگیرم و بهش بگم..سلام دوست عزیز.. مشکلی نداری؟؟.. ذهنم رو درگیر اتفاقای جدیدتر بکنم... اخلاق تند و زننده م رو مرور کنم و کمی درصدد راهکار برای اصلاح خودم بر بیام... به راهکارهای بهتر زیستن توجه کنم.....

همه و همه اینا نشون میدن که اونقدرام اوضاع بد نیست.. کافیه گاهی اوقات نیمه پر لیوانو نگاه کنین و طرز متفاوت بودن و اندیشیدن رو بدون تقلید از این و اون تجربه کنین.... تجربه ای به زیبایی یک زندگی.. که هر نفسش مایه وجد و نشاطه....

پ ن... از همه اینا گذشته دو سه تا برنامه کاری برای آینده دارم...آماده کمک به همه هستم... اونچه که در توانم هست متعلق به شماست... چون اون رو من بدست نیاوردم.. در اختیارم گذاشتن... صدام کنین... و به کسایی که صداتون میکنن جواب بدین... این یک اتفاق ماوراییه...

+ نوشته شده توسط مهیار در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 19:51 |