تبليغاتX
یه جورائی
نمیدونم...

نمیدونم کجای کارم..

نه اینکه بخوام بدونم...

بیشتر نگرانیم از اینه که چرا

زندگیا خالی شدن از اون چیزایی که داشتنشون اونقدرام سخت نبودن

یا اتفاقایی که افتادنشون اونقدرام غیر ممکن نیست

و ذهنایی که گرایش پیدا میکنن

به بزرگتر کردن ابهامهایی که

فرسایش میارن..

میدونم... گنگ میگم.. چون دنیامونو گنگی داره در بر میگیره

و چقدر نیاز دارم به نرمی جوانه ها ..و شکوفه هایی که طلیعه نو شدن رو نوید بدن

و چقدر امسال

از سنتهای مزخرف آسیب دیدیم

و چقدر عشق رو کورمال کورمال جستیم و نیافتیمش

و چقدر راحت همدیگرو فروختیم

و انتظار داشتیم که معجزه ای اتفاق بیفته...معجزه ای که شکوفه نزده لهش کرده بودیم

و حادثه هایی که رنگ و بوی دردهای طولانی رو داشتن

دیگه چه بخوایم چه نخوایم..داره لحظه درد نو شدن اتفاق میفته

نو شدن در پیش یه فرقی با نو شدن سالای قبل داره...

تا حالا هیچوقت لذت این درد رو تا این اندازه دلچسب ندیده بودیم..

این درد مبارکه... از همه ی دردها متبرکتر...

و این امید دور نیست... آینده ی پیش رو.. زیباست...

پ ن : این دردنامه رو از این رو نوشتم... چون احساس میکردم این روزا درد بدجوری دامنگیر شده... هر جا میری درد.. حتی دردهایی که روزگاران دوری بود فراموش شده بودن.. بقول پیر هرات.. زمانه را مرد بباید و مرد را درد...

پ ن ۲: خیلی ساکت شدم... سکوتی که احتمالن دردناکه و از سوز لابلای کلمات متوجهش میشین.. دردی که توان حرف زدن و نوشتن رو ازم گرفته بود.. امید دارم که بعد از رهایی از درد آماده تر باشم برای انعکاس اتفاقای درون...

پ ن ۳: اولین پستیه که با لبتاپم مینویسم... مبارک باشه...هم پسته..هم لبتاپه!!

((این واژه مبارک زیاد افتاده تو دهنم..کاملن ناخوداگاس... برای همینه که حس میکنم بعد از یه سال پر از درد و به تعبیر خیلیا نحس.. شاید مبارکهایی در راه باشن... خدا رو چه دیدین!!))

+ نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 و ساعت 23:25 |
میروم ... تا خودم را..

خالی کنم از خاطراتی.. که

 کم کم..

دارد شعور شکسته ام را

به تلی از خاکستر عمر

تبدیل میکند..

میروم.. اما

کجا...

نمیدانم...!

+ نوشته شده توسط مهیار در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 و ساعت 0:10 |
هی فلونی...

- پیدات نیست... چیه ! میخوای طاقچه بالا بذاری؟

- دپرس شدی از روزگار؟... هی..... حیوونکی!

- کلاس میذاری مثلن؟ که با بزرگا میپری و دیگه حس بچه بازیای روزگاران قبلیو نداری؟

- داری دوران جدیدی رو تجربه میکنی؟؟!

- دست و بالت جای جدیدی بنده و ....؟؟؟

- دنبال رسم و رسومات جدید شکار هستی و دیگه اینجوریا حال نمی کنی؟؟

خوب راستش... نه.. راست برای چی؟؟ اصلن چرا باید همه ش راست گفت؟ کمی دور و برتو نیگا کن.. کیا راست میگن؟ حال و روزشون چطوره.... ها...؟ .. بزن بر طبل بیعاری.... که آن هم...

دال بده..

بگذریم... و اما داستان منو چرا میخوای بخونی..خودت که لحظه لحظه زندگیت داستانه.. خودت که سرشاری از نکته های ناب و ملس... دریاب خودتو.. کمی بخودت بیا.... هی هی هی.. چقدر نهیب زدن و حرکت ندیدن سخته...

- فلونی... روتو زیاد نکن... تو تا وقتی اعتبار داری! که بتونی برای من باشی.. اگه نه.. دیگی که واسه ی من نجوشه...

- فلونی.. دردت چیه؟.. یه کمی بخودت بیا.. درد و رنج مردم روزگارو ببین و اینقدر الکی ژستای چسکی نگیر...کمی بسمت و سوی آدمیت حرکت کن...

- هی فلونی.. مثلن چی میشه اگه تو زرت و پرت پرتاب نکنی؟ توهم ورت داشته که خبریه..؟؟ چار تا جوجه تازه از تخم در اومده تحویلت گرفتن .. ریدی بخودت؟

- فلونی.. من خوشم میاد ازت... ولی چرا خودتو مجرد معرفی میکنی... نکنه میخوای با این ترفند..... ها.. شیطون بلا؟!!

- فلونی... چقدر اون وقتا که من دپرسم حرفات به دلم میشینه.... اصلن تو جون میدی واسه پر کردن لحظه های سر در گمی من!

- فلونی.. یاس فلسفیت! به دلم نشسته... حرفات منو یاد بهمونی میندازه که خیلی کارش درس بود.. فلونی.. میشه منم تحویل بگیری؟

- فلونی... کارت درسته... سه سوته میخوامت.... یادتم نره تا وقتی خواستنی هستی که قدم به قدم باهام بیای.. اگه نه جفت قلم پاهاتو.....

- فلونی.. من فلان موقع میدون انقلابم... میرم کتابای روانشناسی گودزیلا! بخرم... باهاس بیای ببینمت.. اگه نه رسوای عالمت میکنم....میدونی که....!!

- فلونی... با این که میدونم زور گوزیدنم نداری! ولی نمیدونم چرا اینقذه باهات حال میکنم... اصلن تو بهمون ترین فلونی ای هستی که ننه دنیا زاییدتش!

- فلونی.. اون روز یادته اونجا فلون چیزو بهم گفتی؟؟ پاک منو متحول کردی.. انگار تموم سلولای وجودمو یکی یکی نیشگون گرفتی و از خواب بیدارشون کردی! از اولم میدونستم که تو خیلی باحالی... ولی حیف... جفتکاتم خیلی کاریه...

- فلونی.. من بخاطر تو مجبور شدم بزنم پشت تموم خوشیهای زندگیم و تو خالا نشستی و داری صاف صاف را میری و جفتک میندازی...آخه این رسمشه...؟؟

فلونی... زندگی شاید همین باشه...یک فریب ساده کوچک...اونم از کی....دوروغ چرا... مگه تا قبر چقدر راهه.....

 

پ.ن. . . این فلونی همون آدم سرگشته ی روزگار ماست.. همونی که خودش رو در نگاه دیگران میبینه.. ولی جرات نداره خودش رو یه نظر تو آینه نیگا کنه.. به کسی هم برنخوره... ولی اگه خورد.. هنوز غیرتی مونده.. حرکتی..چیزی.... حق نگهدارتون

+ نوشته شده توسط مهیار در سه شنبه ششم بهمن 1388 و ساعت 23:0 |
مثل هوای تهران...

در درودن ما ادمای زیادی هستن..در رفت و امد.. در کش و قوس ... در اضطراب اومدن یا نیومدن..

در هر لحظه خیلی از اون ادما رو به دنیامون راه میدیم..خیلیای دیگه هم راه نمیدیم.. این انتخاب ماست که چه ادمایی در درون ما وجود داشته باشن..

میتونیم در یک آن بتهوون بشیم و سونات مهتاب رو خلق کنیم.. یا اتیلا  شیم و سرزمینی رو با ادماش بسوزونیم... انتخاب با ماست..

همه چیز بستگی بما داره... دنیامون رو با دستای خودمون جهنمی کنیم یا... قطعه ای بهشت رو جایگزینش کنیم..

شاید فکر کنین که هر چیزی یه روزی به پایان میرسه.. اما باور من میگه هر پایانی یه اغاز جدیده.. مردن تموم شدن نیست..

تولد ..تحصیل..عشق.. ازدواج.. طلاق.. تولید مثل.. کار..بیکاری..امید ..عشق.. اینها هر کدوم با مرگ قبل از خودشون پدید میان...

خوب این یعنی هر چیزی یه پایانی داره.. که اون پایان نطفه یه شروع جدید..

بدون مرگ.. زندگی مرده ست.... بدون مرگ نصیحتها روح آدم رو له میکنه..

بچه ای متولد میشه.. کسی گواهینامه میگیره.. اون طرفتر یه موتور سوار داره دست و پاهای اخرشو میزنه... اون با ریل ناودون کنار جاده برخورد کرده.. اون طرفتر مردی نگران معامله ی اپارتمانیه تا از فشار صاحبخونه ش خلاص شه... یه زن میونسال اون طرف تر کنار یه ابنما نشسته و بنقطه نامعلومی خیره مونده... دو دوست..یا شاید عاشق و معشوق اون طرفتر میخوان خدافظی کنن..اما دل کندن از همو ندارن..و من نگران اسمونی هستم که سیاه میشه..اما بارونی نداره...

من در انتظار لحظه ای هستم که زندگی ها کمی با هم مدارا داشته باشن... و نزاعهایی که هر چقدر جذاب هستن..قدر یه پول سیاه بیارزن...

 

+ نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 0:4 |
روزها میان و میرن...

ادما میان و میرن...

دوره ها میان و میرن ...

لذت ها میان و میرن ...

دوستیها میان و میرن..

دشمنیها میان و میرن..

تو هم میای و میری..

همانگونه که دیگران رفتند...

و من میمانم و تمنای رفتن... یا ماندن

نه!!

من هم خواهم رفت... نمی دانم کی...

 

+ نوشته شده توسط مهیار در جمعه چهارم دی 1388 و ساعت 2:23 |
"این روزا... فقط در مورد چیزایی که نمیدونیم مینویسم"

آخه..

"چیزایی که میدونیم هیچ حالی بهمون نمیدن"

 

آره؟؟ اینجوریه؟؟

+ نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 0:19 |